تبليغاتX
مردم معمولي
مردم معمولي

حرف از جنس زمان کم است... حتی اگر از بازترین پنجره با مردم این منطقه صحبت بکنی...

 
 
پيوندهاي روزانه
 

موضوع: فصل سیاه
...

این بار که مینویسم بدون برنامه س... یعنی هیچی از قبل ندارم. یعنی هیچی توی ذهنم نیست یعنی تو همه ذهنم رو به آتش کشیدی... اینو میدونستی؟

دیروز ظهر یادته؟
از تمام دیروزم تنها چیزی که یادم مونده اینه که صاعقه زدی. و یکهو تمام من انگار در یخ فرو رفت. و بعد من لرزیدم. شدید.  و دوباره یعنی بلافاصله گر گرفتم. از فرق سر تا نوک پا. شایدم از نوک سر تا فرق پا! چه فرقی میکند؟ واقعیت اینست که نشسته ام پشت کیبورد و تایپ میکنم و تو نیستی که من اینهمه پریشان مینویسم. واقعیت اینست که دیروز من تب کردم... تب تو را کردم. ... کاش میدانستی. کاش یک نیم لحظه هم که شده سر برمیگرداندی. کاش.... اما تو مرا ندیدی. تقصیر تو که نبود. از کجا باید میدانستی که من دارم تب میکنم؟ بین ما دیوار ها آجر و سنگ و سیمان بودووووووووو تنها یک پنجره کوچک. تنها یک پنجره بود که دیدم تو هستی و از راه همان پنجره کوچک من تب کردم. چه ویروسی داری تو! از اینهمه فاصله باز هم مرا درگیر خودت کردی... از اینهمه فاصل از زمان و مکان.....

...

بین خطوطم همه اش قطع و وصل میشود. ... همه اش سه نقطه هایی است که منتظرند تا تو بیایی و پرش کنی....

پریشانحالی مرا میبینی؟ نمیبینی دیگر. اگر میدیدی محض سه نقطه های مظلوم میامدی.....................................

اصلا کی رغبت میکند اینهمه اراجیف را بخواند؟

گور پدر همه . برای همه ننوشته ام. تنها برای تو نوشته ام. تو هم که نیستی بخوانی.. پس هیچ کس نیست. اصلا تو که نیستی دیگر هیچ آدمی در دنیای من نیست که نگاه بکد و راه برود و باز ....

اصلا میدانی! خودم هم نمیدانم دارم چه مینویسم. بداه است دیگر....

فقط...

فقط تو باز هم بیا. به دیدنت هم راضیم. بیا و مثل گذشته ها سر راهم سبز شو و فقط نگاه کن. همین نگاه مرا کفایت میکند. همین که تو هستی مرا بس است....

و.....

و         همین و دیگر هیچ......


   نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388  توسط مردم معمولي 



موضوع: فصل خاکستری
در این فکرم دستگاهی که کافکا در "گروه محکومین"خود اختراع کرده بود چه کلماتی را بر بدنم خراش خواهد داد؟

جز "تکبر تنفر تحقیر خشم..... و ..... صداقت!"

+ از سیاست متنفرم! از توجیه متنفرم! از مقدس نمایاندن مردم معمولی متنفرم! از فکر نکردن متنفرم! از زندگی های خط کشی شده متنفرم..... متنفرم.......

+لطف کنید و شیر های سیاسی نفرستید


   نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388  توسط مردم معمولي 



موضوع: فصل خاکستری
وحشت كرده ام....

تو را خواب ديدم.... نه!

خودم را خواب ديدم كه تو شده ام. منظورم اينست كه روح من و نفس من خودم بودم اما چهره تو بودي و جسم.... با روح خودم و جسم تو آدم ميكشتم...

نقشه ميكشيدم و ميكشتم و ميترسيدم و از قانون!!!! فرار ميكردم...

+: احتمالا قانون همان عذاب وجدانمان بوده وگرنه اينجا و قانون؟
خدا به دور. نزنين از اين حرفا!!!!مملكت و بي قانوني !!!!!!! خدا به دور! 

 

این هم محض اعصاب نیمه خورد ما كه به خودم تولد دوباره ام را تبريك بگويم....هر چه قبل ساخته بودم پريد...


   نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  توسط مردم معمولي 




درباره سايت
 
 
 
نويسندگان