T و از عذابهای الاهی اینه که ساعت دو به قصد خاب رفته باشی توی رختخاب و تا چهار و پنجاه و چهار دقیق همکنون که دارم این پست رو مینویسم خابت نبرده باشه. و خوصوصن هم اینکه فردا باید زود پاشی که درسهات تلمبار نشه رو شونه هات.به عذابی الهی دچارم.تا نکشید نمیفمید !
+
نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 4:55 توسط مردم معمولي
|
چرا از این وقت محدودی که با هم داریم استفاده نمیکنیم؟ چرا خودخواهیامون لذت با هم بودن رو ازمون میگیره؟ چرا باید انقد خودخواه باشیم که نتونیم از باهم بودنمون لذت ببریم؟ هان؟ ما تا آخر دنیا برای با هم بودن وقت نداریم. گاهأ حتی تا پایان عمرمونم وقت نداریم.فقط یه احمق میتونه وقتایی به این با ارزشی رو که داره هدر بده. با خودخواهی احمقانه ش هدر بده...+ با گوشی متاسفانه نمیتونم خیلی از امکانات بلاگفا دسترسی داشته باشم.مثل کامتهاش
+
نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 1:50 توسط مردم معمولي
|
قشنگ سه به بعد چت میکنم. راندمان زیر صفر :|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 4:1 توسط مردم معمولي
+ آيا من دارم وبلاگ نويسي رو از سر ميگيرم؟
+ اگر خير يعني اينكه اين تب دو ماه ديگه فرو خاهد نشست. اگر بلي يعني اينكه بايد دستي به گوش و سر اين تار عنكبوت زده بكشم. پستهاي قديمي ارشيو شن. و فولان !!!
+ در كل اين ترك من موقتيه. اصلن دليلي براي ترك دائم نميبينم !
+
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 23:42 توسط مردم معمولي
اسلام حكومتي به شيوه صفويه
جامعه مردمي مسلمون به روش خوارج...
+ منتظر ظهور شيطان باشيم انگار!
+
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 23:28 توسط مردم معمولي
|
در حال حاطر احمق ترین مردم منم که سسه و نیم قصدم خاب بود و تا الان خابم نگرفته و وبلاگ اپ کردم. مثلمن این دسته حماقتها رو باید بذارم کنار. وگرنه به فاک میرم. فردا رو حتمن به فاک خاهم رفت. هر شبی که انقدر احمق باشم همینه:/
+
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 4:35 توسط مردم معمولي
|
من کلی چیز نوشتم. اما همه پاک شدن. مسلمن دوباره نمینویسم. مشکل اینه که وبلاگ رو از گوشیم اپ میکنم و بعضی دکمه های کیبرد جواب نمیدن. شایدم پست قبل پست شده. امکانت گوشیم محدوده و نمیتونم ببینم خودم...+امروز نمیدونم روز جندمیه که از ترکم میگذره؟!
+
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 4:24 توسط مردم معمولي
روز دومه. سخته اما من میتونم.من مقاومم. من موفق میشم. بله. نه؟پ
+
نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت 0:6 توسط مردم معمولي
|
ترک کردن خیلی سخته. اینو فقط یه معتاد واقعی میفهمه...+ من ازوناییشم که اگه معتاد شم فقط مرگ منو ترک میده ! اینبار و البته تنها همینبار بی اینکه پای نیروی خارجی در میون باشه، خودم ترک کردم. روز اوله. خیلی سختمه :|
+
نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 4:27 توسط مردم معمولي
|
امشب را به اعتراف كلمات گذراندم و لونديشان در جمله هاي متوالي كه چه سنگدلانه توهم حسن رفتارهاي مرا به سخره ميگرفت و من بي دفاع مانده بودم. چه كه كلمات اعتراف خويشتن ِ خويش را ميكردند و من تنها ناظري بودم تصادفي؛ و نمايش كه ادامه يافت كلمات تبديل شده بودند به آينه اي كه تنها من نمايان بودم. و اينطور درگير نمايشنامه ي خودم شدم كه به اقتضاي بشر بودن تك تكمان در آن مشتركيم. راه به فرار هيچكس باز نيست، چه كه انسانيم و محدود به محدوده ي انسان بودن و خصلت هاي بيشماري كه مشترك ماديتش هستيم. بله!
اين تنها نقش من نبود در آينه كه پوزخند زنان خودم را به ريشخند گرفته بودم، بلكه جادوي كلمات بود كه بر هر انساني آينه اي يكسان از اشتراك صفاتشان ميداد.
مبهم حرف ميزنم. ميدانم. خودم درگير خويشتن خويشم و از بند تصوير خويش رها نشده ام. چگونه از چيز ديگري بايد نوشت وقتي درون مرداب خودت فرو ميروي؟
شايد بايد واژه ي "مرداب" را عوض كنم. گمان شما را به تعفن خواهد برد و سكون. اما اگر هم اين باشد هيچ عاقلي در ابتدا بكارش نخواهد برد چرا كه به همين اشتراك خصلتهاي يكسان، دلپذيرمان نخواهد بود و به سرعت روي ميتابانيم از حقانيت حقايق. هيچكس به تلخي تشويق به خود نخواهد شد. ظاهرش حداقل بايد شيرين باشد. مثل آينه كلمات كه ابتدا خودتان را نشان ميدهد و به اعترافشان تلخي را خواهيد شناخت...
روزي نويسنده اي كه حافظه ام ياري به يادآوري نامش را نميدهد نوشته بود: " يك نويسنده جز از خويشتن خويش نميتواند بنويسد".
و من الان ميدانم كه نويسنده هم ميان اعتراف كلمات گير افتاده بود. من اما نويسنده نيستم و نبوده ام. تنها تماشاگري تصادفي ام كه در گذري خلوت چشمم به بازي كلمات افتاد و درگير اعتراف خويش شدم...
باري؛ انگار كه باز هم دور شدم از مقصودم. اما كلمات من هنوز رسا نيستند. بار اعتراف را بر دوش ندارند. گيجم...
ميبخشاييد هرز نوشتن هاي پريشانم را !!!!!
+
نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 23:5 توسط مردم معمولي
|