این بار که مینویسم بدون برنامه س... یعنی هیچی از قبل ندارم. یعنی هیچی توی ذهنم نیست یعنی تو همه ذهنم رو به آتش کشیدی... اینو میدونستی؟
دیروز ظهر یادته؟
از تمام دیروزم تنها چیزی که یادم مونده اینه که صاعقه زدی. و یکهو تمام من انگار در یخ فرو رفت. و بعد من لرزیدم. شدید. و دوباره یعنی بلافاصله گر گرفتم. از فرق سر تا نوک پا. شایدم از نوک سر تا فرق پا! چه فرقی میکند؟ واقعیت اینست که نشسته ام پشت کیبورد و تایپ میکنم و تو نیستی که من اینهمه پریشان مینویسم. واقعیت اینست که دیروز من تب کردم... تب تو را کردم. ... کاش میدانستی. کاش یک نیم لحظه هم که شده سر برمیگرداندی. کاش.... اما تو مرا ندیدی. تقصیر تو که نبود. از کجا باید میدانستی که من دارم تب میکنم؟ بین ما دیوار ها آجر و سنگ و سیمان بودووووووووو تنها یک پنجره کوچک. تنها یک پنجره بود که دیدم تو هستی و از راه همان پنجره کوچک من تب کردم. چه ویروسی داری تو! از اینهمه فاصله باز هم مرا درگیر خودت کردی... از اینهمه فاصل از زمان و مکان.....
...
بین خطوطم همه اش قطع و وصل میشود. ... همه اش سه نقطه هایی است که منتظرند تا تو بیایی و پرش کنی....
پریشانحالی مرا میبینی؟ نمیبینی دیگر. اگر میدیدی محض سه نقطه های مظلوم میامدی.....................................
اصلا کی رغبت میکند اینهمه اراجیف را بخواند؟
گور پدر همه . برای همه ننوشته ام. تنها برای تو نوشته ام. تو هم که نیستی بخوانی.. پس هیچ کس نیست. اصلا تو که نیستی دیگر هیچ آدمی در دنیای من نیست که نگاه بکد و راه برود و باز ....
اصلا میدانی! خودم هم نمیدانم دارم چه مینویسم. بداه است دیگر....
فقط...
فقط تو باز هم بیا. به دیدنت هم راضیم. بیا و مثل گذشته ها سر راهم سبز شو و فقط نگاه کن. همین نگاه مرا کفایت میکند. همین که تو هستی مرا بس است....
و.....
و همین و دیگر هیچ......

